منظر از سوئد می‌آید و با راوی به تبریز می‌روند. سفری سه روزه که در ضمن سفری به گذشته راوی نیز هست. رویا و منظر هر کدام به دنبال چیزی هستند ولی در چند گره‌گاه با هم برخورد می‌کنند و توانایی درک آن دیگری را به دست می‌آورند. رمان به تجربه آنهایی که مانده‌اند و آنهایی که ناچار به رفتن شده‌اند نزدیک می‌شود. در ابتدای رمان با روابطی تمام شده روبرو می‌شویم اما در ادامه متوجه می‌شویم همه چیز در درون شخصیت‌ها ادامه دارد و بازبینی آگاهانه‌تری را می‌طلبد.

بخشی از کتاب :

ناگهان مثل دیوانه­ ها بلند شد. پتویی آورد رفت زیرش قلنبه شد و پشتش را کرد به من. جوری خودش را پتوپیچ کرد که معلوم نبود سرش کدام طرف است‌. انگار این­جوری بهتر شد. پتو باز بهتر از فاطمه یا سنگ بود. رفتم نزدیک­تر. دستم را گذاشتم روی پتو. دیدم اصلاً حرفم نمی­آید. دستم را برداشتم و یک قرن به همان حال ماندم‌. بعد صدای خودم را شنیدم که به فارسی می­گفتم مامان تو را سپرده دست من. خجالت کشیدم از صدای فارسی­ ام. چند لحظه بعد صدایی از پتو آمد. پتو به فارسی گفت چی گفته‌. به ترکی گفتم گفته مشمول‌ذمه­ اید اگر بگذارید فاطمه­ ی من یک ذره غصه بخورد. پتو تکان نخورد. به فارسی گفتم بلند شو دیگر. این جوری روحش را عذاب می­دهی. پتو لرزید. ذره ذره پتو داشت گریه می­کرد. فکر کردم اگر این پتو نبود رویم نمی­شد فاطمه را بغل کنم‌. پتو را بغل کردم و بوسیدم. بعد من و پتو زار زار گریه کردیم.