دو دختر جوان که به دنبال یافتن شغل سر از آموزشگاه پاسبانی درمی‌آورند. محیطی خشن و ناآشنا. پر از فرمان‌های نظامی و قوانین دست‌وپا گیر. محیط آموزشگاه با دخترانی که هر کدام از شهری آمده‌اند سطر به سطر نشان داده می‌شود. راوی رفته‌رفته با داستان‌های هر کدام آنها آشنا می‌شود و در کنارش داستان خودش را هم دارد. او می‌خواهد نویسنده شود اما نوشتن با آن محیط در تعارض است. ترلان در پی حل این تعارض است و در کش و قوس ماجراهای داستان به خواست درونی خود نزدیک‌ می‌شود.

بخشی از کتاب:

ترلان سرش را تکان می­دهد. به همین سادگی کلمات محکم و آشنای زندگی­ اش بی مصرف شده بودند. به درد نوشتن انشای سوزناک می ­خوردند ولی به کار توضیح زندگی جدیدیش نمی­ آمدند. زندگی اش عوض شده بود و کلماتش نه . کلمات عاریه­ ای جدیدی را در اختیارش گذاشته بودند اما آن­ها مثل مورچه­ های سیاه از سر ورویش بالا می­ رفتند ، گوشت تنش را گاز می­ گرفتند و عذابش می­ دادند. باید به رعنا بگوید که کلمات خودش را می ­خواهد ، کلماتی که مثل گیاهانی ترد و نازک با دست­های خودش پرورده باشد.مال خودش باشد.